Quantcast
Channel: ....((((( چغوک )))))....
Viewing all articles
Browse latest Browse all 133

گزارش بزرگرداشت استاد محمد قهرمان جمعه 93/02/26 در تربت حیدریه

$
0
0
دوستان عزیزم سلام دوست و شاعر همشهری ام بهمن صباغزاده همان شاعر "به اخمت خستگی در میرود لبخند لازم نیست"گزارشی از همایش شعری که در تربت حیدریه برگزار شد را با زحمت والبته عشق نوشته است که حیف بود زحمتش نادیده گرفته شود، تصمیم گرفتم از وبلاگ سیاه مشق ایشان متن را کپی کنم تا دوستان در جریان آنروز قرار بگیرند :    
به نام آفریننده‌ی زیبایی‌ها
درود دوستان.  جمعه بیست وششم اردیبهشت زیبای هزار و سیصد و نود سه‌ی خورشیدی برای شعر تربت حیدریه روز زیبایی بود. بیش از صد و پنجاه نفر از شاعران خراسان دور هم جمع شده بودند تا یاد استاد مسلم شعر خراسان استاد محمد قهرمان را در زادگاهش گرامی بدارند. استاد محمد قهرمان را غالبا خراسانی‌ها می‌شناسند و مخصوصا تربتی‌ها با اشعار گویشی او که به گویش تربتی سروده شده است آشنا هستند. این استاد بی‌بدیل همشهری در سال گذشته (سال 1392) بیست و هشتم اردیبهشت‌ماه به سمت خدایش رفت. این مراسم که با یاد او برگزار می‌شد جلسه‌ای طولانی بود که بیش از سه ساعت و نیم به طول انجامید و من و دیگر کسانی که در تالار اندیشه حضور داشتند ساعات زیبایی را به شنیدن اشعار زیبای شاعران خراسان گذراندیم. از دیگر زیبایی‌های این جلسه حضور شاعران همدل و همزبان‌مان از انجمن ادبی هرات بود که همراه استاد محمدکاظم کاظمی به تربت آمده بودند. کمترین کاری که می‌توانستم بکنم نوشتن گزارش مراسم بزرگداشت استاد محمد قهرمان بود و خواستم بدین وسیله شما را هم در این لذت شریک کنم. برای نوشتن گزارش تنها منبعم یک فایل صوتی بود که در جلسه ضبط کرده بودم. از موتورهای جستجو هم کمک گرفته‌ام اما در مواردی که شعرهای خوانده شده در اینترنت نبود علیرغم صداهای مزاحم که در فایل صوتی بود تنها باید به گوش‌هایم اعتماد می‌کردم. از تمام دوستانی که ممکن است شعرشان یا نام‌شان را اشتباه دریافته باشم عذرخواهی می‌کنم.
 
 بزرگداشت استاد محمد قهرمان
...
ساعت 16:50 وارد سالن اندیشه باغ ملی تربت حیدریه شدم برای شرکت در مراسم بزرگداشت استاد محمد قهرمان به بهانه‌ی اولین سال درگذشت این شاعر همشهری. از دیگران شنیدم جلسه راس ساعت 16:00 آغاز شده است. این مراسم به همت اداره‌ی فرهنگ و ارشاد اسلامی  تربت حیدریه، انجمن‌های شعر تربت حیدریه و حوزه‌ی هنری خراسان با تعداد زیادی از شاعران خراسان تشکیل شده بود (152 نفر از خراسان ایران، 5 نفر از هرات و 25 نفر از تربت حیدریه) و محسن اسلامی شاعر همشهری (تربت حیدریه) و قاسم رفیعا شاعر مشهدی مجری‌های جلسه بودند. گزارش این جلسه را از ساعتی که وارد سالن شدم با هم می‌خوانیم.
 
16:52 شعرخوانی محمد جهانشیری (تربت حیدریه)
محسن اسلامی ضمن عرض خوش‌آمد به نماینده‌ی تربت حیدریه در مجلس شورای اسلامی و اعضای شورای شهر تربت  حیدریه از محمد جهانشیری شاعر همشهری دعوت کرد برای شعرخوانی به بالای سن برود. قاسم رفیعا خطاب به حضار گفت که البته پیش از این شعر آقای جهانشیری را همراه با موسیقی شنیدیم که آقای جهانشیری هم گفت ما حاضریم وقت‌مان را به دیگران بدهیم و غزلی به گویش تربتی را به استاد قهرمان تقدیم کرد:
چَرشُوِ قالْ‌قالِ شُوِر هی رُفو مُنُم
صد گیلَه از زِمَنَه نَمِهْرِوو مُنُم
اِمشُو خِدِیْ خُدای خودُم واز یِکَّه‌یُم
بَلِّ سِتَرَه هِی غِزِلاتِر نِشو مُنُم
از بس که دستِ نُوحَه زَدَن هِی دِ گِردَنُم
سودا به اشکْ یِکسِرَه گُلو مُنُم
هی جا مُنُم به یادِ تو یَک دو پیَلَه شعر
واز از فِراقِ رویِ تو هی چِپِّه‌رو مُنُم
رفتی و، خاکِ تربت اَگِر قِسمَتِت نِبو
راحت ز خاکِ توس بِرَت آرزو مُنُم
کاشکِه که عمرْ بَلِّ تو وِرْ عَشِقی مِرَفت
نه بَلِّ مُو که طفلِ دِلِرْ رَهْرِوو مُنُم
مُوندُم که روزگار خِدِیْ ما چکار خَکِرد
سِکِّه‌یْ سیاهِ عُمرِرْ هی پوشت و رو مُنُم
از تو سه چار بوسِ دِ بُقُّم مُقُچِّنُم
گفتی خودت که از لُوِ یار هَمچِنو مُنُم
***
 
16:55 شعرخوانی عباس باقریه (نیشابور)
قاسم رفیعا ضمن تقدیم هدیه‌ای به محمد جهانشیری اعلام کرد که هدیه‌هایی که در این جلسه به شاعران داده می‌شود شامل چند کتاب است کتابی است تحت عنوان رفیق شعر که اولین جلد آن به شاعر تربتی ذبیح الله صاحبکار اختصاص داردو به همت یوسف بینا شاعر مشهدی منتشر شده است و کتابی به نام سرزمین شعر که منتخب شعر خراسان است و در دو جلد شعر سنتی و شعر آزاد به بررسی شعر شاعران معاصر خراسان می‌پردازد. (قاسم رفیعا نگفت و من می‌گویم کتاب دوم را خود قاسم رفیعا به اتفاق دیگر شاعر مشهدی محمد بهبودی نیا به دست نشر سپرده‌اند.) پس از آن آقای رفیعا شاعر بعدی یعنی آقای عباس باقریه شاعر نیشابوری را به جایگاه فراخواند و به شاعران پیشنهاد داد که در صورتی‌که شعر محلی یا شعری برای استاد قهرمان دارند آن شعر را بخوانند. عباس باقریه در ابتدا رباعی‌ای از خیام خواند و بعد غزلی از خودش:
ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بردمیدن بودی
خیام
***
هزار پنجره مبهوت منظری که تو باشی
نگاه دوخته دنیا به محشری که تو باشی
به بام ما ننشینی، به چشم ما، چه بگویم؟
بلند می‌شود آخر کبوتری که تو باشی
تو را سری است که با ما فرو نیامد و ما در-
نیاوریم سر از کار آن سری که تو باشی
بگو به شیردلان زمانه تا که ببینند
چگونه برده دل ما دلاوری که تو باشی
بگو به ماه: بتابد، چرا ستاره بخوابد
چه جای پلک در آن بستری که تو باشی؟
نمانده راه برایم، به غیر آه، برایم
چه سهم از می‌بَرَم از جای آخری که تو باشی
***
 
16:58 شعرخوانی غلامحسن نعیمی (تایباد)
در ادامه آقای رفیعا از غلامحسن نعیمی شاعری از شهرستان تایباد دعوت کردند که روی جایگاه برود و شعر خود را بخواند. آقای نعیمی خطاب به مجری گفت اشکالی ندارد که طنز بخوانم؟ و قاسم رفیعا در جوابش گفت شما یک شعر بخوانید هر چه می‌خواهید بخوانید. شعر طنزی که آقای نعیمی در قالب چهارپاره گفته بودند مربوط به مسائل اجتماعی و اقتصادی روز بود:
حسن دستم گرفت و پا گرفتم
سرم از گردنم بالا گرفتم
اگرچه با فشار و زور و دعوا
ولی آخر سبدکالا گرفتم
...
***
 
17:01 شعرخوانی حسن عبدی (تربت جام)
آقای رفیعا از آقای عبدی دعوت کرد که به روی سن برود و شعر بخواند و اعلام کرد که ایشان از تربت جام تشریف آورده‌اند. محسن اسلامی اضافه کرد که البته آقای عبدی تربتی‌الاصل هستند و در در تربت حیدریه به دنیا آمده‌اند منتها در تربت جام زندگی می‌کنند. آقای عبدی یک رباعی تربتی و یک غزل برای استاد قهرمان خواندند:
رفت او که حُکمِ قلِّه‌یِ وِرپا بود
استادِ کُلونِ شعر و، بی‌همتا بود
بَلِّش دِگَه پیدا نِخَه رفت، رِفِق!
او گوهر معرفت بو و دِریا بود
***
به انتظار تو ماندم، قرار یادم رفت
نگاه راه شد و انتظار یادم رفت
نشسته بر سر پیمان، نهان شدم در غم
که شد بهار دلم آشکار یادم رفت
تمام آن همه شب در هوای تو بیدار
به شوق ستاره‌شمار یادم رفت
گذشت آن که به شوق تو بال و پر زدم
شکسته‌بال شدم، روزگار یادم رفت
اگرچه عاشق ِ در شهر منتشر شده‌ام
چنان خراب، که عشق و قرار یادم رفت
چگونه بی‌خبر از من شدی بهار غزل
که در هجوم خزان از بهار یادم رفت
ز بس به یاد تو ماندم درین غریبستان
که روز وعده‌ی دیدار یار یادم رفت
***
 
17:04 شعرخوانی اسفندیار فیاضی (گناباد)
آقای رفیعا یکی دیگر از کتاب‌هایی را که به شاعران هدیه می‌داد را معرفی کرد که نام این کتاب بود «تذکره‌ی شاعران مشهد» و در توضیح این کتاب گفت که جدیدترین محصول حوزه‌ی هنری است و اختصاص به زندگی و شعر شاعرانی دارد که از وقتی نام مشهد بر این شهر گذاشته شده است در این شهر به دنیا آمده‌اند. این کتاب به کوشش آقای بیژن کامیار و محمد عظیمی شاعر همشهری گردآوری شده است. آقای رفیعا نسخه‌ای از این کتاب را به آقای عبدی تقدیم کردند و از آقای اسفندیار فیاضی از شهرستان گناباد دعوت کردند که برای شعرخوانی به جایگاه بروند. آقای فیاض گفتند که شعرشان به گویش گنابادی است و کمی عاشقانه است. مجری مشهدی جلسه خطاب به او گفت اشکالی ندارد بخوانید و آقای فیاض گفت البته بیشتر از کمی عاشقانه است و این‌طور ادامه داد (این توضیح هم لازم است که من به لهجه‌ی گنابادی آشنایی مختصری دارم و اعراب‌گذاری‌ام بر اساس نسخه‌ی صوتی است که از جلسه ضبط کرده‌ام. معنی برخی از مصرع‌ها را متوجه نشدم و امیدوارم دوستان گنابادی اصلاحش کنند):
دخترِ همسَیَه خِیْ او لاخِ مویِش مُورْ بُکُشت
او دو چِشمِیْ بَدُمی، تِفتونِ رویِش مُور بُکُشت
طُرفَه و خوش‌هیکل و خوش ساق و سُمب و خوش‌ادا
طاقِ ابرو، چینِ مو، قُرِّ (؟) گُلویِش مُور بُکُشت
چِش وَکِندَه مثلِ کوگِ را مِرَفت مونْ کوچَه‌باغ
سِلِّه‌یِ انگور و انجیر و هلویِش مُور بُکُشت
او به‌جای اُو هَمِه‌ی کوچَه‌رْ گُلُوپَشی مِکِرد
چون خودِش گُل بو، بُرارُم، عطر و بویِش مُور بُکُشت
وَختِ را رِفتَن هَمَه‌شْ خُورْ تُو مِدا او بی‌حِیا
وَختِ نِقَّلی مِکِردِش گفت‌وگویش مُورْ بُکُشت
گاهِ اخمش بو گلو و گاهِ نیکّش پِخ مِکرد {ن و: ؟}
ای ادا اطوارِش و ای خُلق و خویِش مُور بُکُشت
کوزِه‌یِ داشتِش مِرَف تا اُو کُنِدْ از حوضِ نُو
اُو مُخُوردِش کُل‌کُلِ کِلِّه‌یُ سِوویِش مُور بُکُشت
تا که سوتَّستِ زَدُم وَر جِغ شُو او بی معرفت
قیل و قال و سِر صدا و های و هویِش مُور بُکُشت
وَر سِرُم رِختَن به عَمدِ کُشتِنُم بِی ناکِسِش
بابِه‌یِش حرفِ نِداش، بابا کِلویِش مُور بُکُشت
یَگ عمویِ ناکِسِ داشتِش ازو چَقوکِشا
چُنگِ سِربالایْ سِفیلایِ عمویِش مُور بُکُشت
عَمِّه‌یِ داشتِش که عیْناً مَدِر فولادْزده
لَفچ و لُنجِ جِشتِش و چِشمای اَلویِش مُور بُکُشت
دَه شُبوش وِر دَقِْ کِلّه‌ی خَلویِش قُرّوک مِشه
جیز جیشتش خِیْ کِلِّه‌یْ کِدویِش مُور بُکُشت
زِن بِرارِ داشتِش از او پَچِه وِرمَلیدِه‌ها
مَدِرِ شِلّاتِه‌یِش خِی او هَوویِش مُور بُکُشت
عَمِّه‌یِش تو کوچه مِس مُور وِر چِنار بالا کُنه
جَنگ و وَنگ عَمِّه‌یِ دِندوبه‌خویِش مُور بُکُشت
نعلِ کِوشِ خوهَرِش وَر طاقِ اَبرویُم نِشست
غُرغُرای مَدِربزرگِ پشت مویُش مُور بُکُشت
یَک رِفِقِ داشْ بِرارِش وَر هَمِه‌یْ آشا نُخود
یارِ چارشاخ‌بازِ نامردِ دورویِش مُور بُکُشت
شانسِ مُور بینی که چَپّونِش به سَرْ دعوا رَسی
چُوِّ چَپّونی کُلُفتِ بُزچَرویِش مُور بُکُشت
نَمْدَنِستُم دخترِ هَمسَیَه نِمزادِم دِرَه
او نُغُرچی و شُلُبِّستیِ شویِش مُور بُکُشت
خِی لِقَد، بِن‌گِردَنی، سرچنگ و کوگ و نخچلک
از بغل، از پوشتِ سر، از روبه‌رویِش مُور بُکُشت
بی‌گذر وَر اُو زدُم، حالام خِجَلَت‌مُردَه‌یُم
قوم و خویشایْ غربتِ بی‌آبرویش مور بُکُشت
مثلِ دُزدِ نَبِلَد بِنگَر دِ کَه‌دو بی‌کَسُم
طَعنِه‌ی همسَیِه‌هایْ پیر و جِوویِش مُور بُکُشت
خِی هَمِه‌ی تِپ خورْدِنا وازُم دِلُم تُپ تُپ مِنَه
دوریِش کم مُور مِتَزُند، آرزویِش مُور بُکُشت
نَقلِ مُو فیّاض شده نَقلِ کُلومِ مُردُما
خِی هَمِه دِردا مِسَزُم گفت‌وگویِش مُور بُکُشت
***
 
17:11 شعرخوانی حجت الله نبوی ثالث (کاشمر)
پس از شعرخوانی آقای فیاض که از گناباد تشریف آورده بودند و شعرشان بسیار مورد تشویق جمعیت قرار گرفت آقای رفیعا از حجت الله نبوی ثالث که یکی از شاعران جوان شهرستان کاشمر هستند دعوت کردند که برای شعرخوانی به جایگاه تشریف بیاورند. آقای نبوی یک غزل خواندند:
رسیدم پس از روز پُر تاب و تب
به دیدارت ای نازنین نیمه‌شب
زمانی که دست تو در دستم است
برایم جهان می‌شود یک وجب
تو جان منی وقت هر بوسه‌ای
طبیعی است جانم رسیده به لب
تب عشق تو رفته تا عمق جان
رسیده به پایانه‌های عصب
پُر از اشک می‌گویمت عاشقم
به لبخند می‌گویی با من: عجب
تو خود عاشقی، منع عشقم مکن
رطب خورده کی کرده منع رطب
نپرس از من از علت عاشق
خدا خواست عاشق شوم بی‌سبب
***
 
17:13 شعرخوانی آقای عباسی (تربت حیدریه)
آقای علی اکبر عباسی دومین شاعر تربتی بود که برای شعرخوانی به روی سن رفت. آقای محسن اسلامی از ایشان حاضران خواست که آقای عباسی را با تشویق‌های‌شان همراهی کنند. آقای عباسی در توضیح شعرشان گفتند که این ترکیب بند جوابی است به یکی از اشعار معروف استاد قهرمان تقدیم شده به استاد جاودان‌یاد محمد قهرمان:
اِی جوجه موجه‌ها که مِرِن بال وا کُنِن
از خـــاک وقتِ کِندَه مِرِن یاد ما کُنِن
محمد قهرمان
ما جوجه موجَه‌یِم و حَقابِ کُلو تویی
او قِرقیِ دِ قِرقِرَه‌ی آسِمو تویی
ما چِشمَه‌یِم که از جِگَرِ سنگ جوشیَه
او سیلِ که رَهی مِرَه از مونِ کو تویی
صد دشتِ سُوز و خُرّم و آباد از غِزَل
اِنچِستَه دِ بِرابَر کوهِ فِغو تویی
رخصت بِتِه که شعر بِخَنِم دِ پِشِ تو
ما نُوچَه‌یِم دِ گُود و فِقط پَهْلِوو تویی
 
"اِی کوهِ سِر بِلندِ کُلوتر زِ هر کُلو"
حُگمِ سه‌قُلَّه تا به ابد سَرِ پا بِمو
 
تو اِستیِه‌یْ دِ خَنَه و شعرِت سِفَر مِرَه
اَوَزِه‌یِ تو دَم ‌به ‌سَعَت بیشتر مِرَه
شعر مِحَلّی تو شِرابَه، که ای شِراب
هر چه که کُهنَه‌تَر رَ صَحِب‌زورتر مِرَه
هر وَخ که از تو شعر مِخَنَن دِ مِجلِسِ
یادِت مُنُم و داغِ دِلُم تَزِه‌تَر مِرَه
هِی وِرمُگُم به دل که فِرَموش کُ غَمِر
هر چی که وِرمُگُم مُو به گوشِش مَگِر مِرَه؟
 
صائب وُ شعر اویَه اَگِر زِندَه تا اَبَد
پوشتِش به کوهِ شعرِ تو وابَندَه تا اَبَد
 
گَشتُم نِبو دِ خِرمَن و اَمبِزِ شعرِ تو
یَگ دَنَه جو سیاهِ بِدَر رِزِ شعرِ تو
شعرِ تو حُگمِ خِربِزَه شیریَه، بَلِّ قند
یَگ شعرِ کَغ نِبَشَه دِ پَلِزِ شعرِ تو
رَفتُم دِرازجویِ غِزَلِرْ دیُم که شعر
سِرمَرِّشَه دِهَنِه‌ی کَرِزِ شعرِ تو
هستی سِوار اسبِ غِزل، مونِ دشتِ شعر
کِیْ مِرْسَه شعرهای مُو بَم خِزِ شعرِ تو
 
ما وِر  رَدِ تو و تو دِ شعری دِ خِز و دُو
تو قهرِمانِ شعری و ماها کیِم دِ دُو؟
 
تیرِ زَیی به شُوندِ دِلُم، نازِ شَستِ تو
اِنچِستَه دِل دوبَرَه دِ شَست و پِرَستِ تو
تیرِ دِگِیْ بِزَن که دِلُم نِرمَه نِرمَه رَ
توشْلِه‌یْ بُلور از مُو وُ سِنگی دِ دستِ تو
دِل‌مُردَه‌یُم دوبَرَه بِخو شِعرِتِر بِرَم
تا زندَه رَ دوبَرَه دِلُم از نِفَستِ تو
کاخِ بِلَندِ شِعرِ تو وِرپایَه تا اَبَد
هَرگِز فُروذ نَیَه، نِبینِم نِشَستِ تو
 
رَفتُم خِدِی خُدایِ خُودُم چَرَه وُ دیُم
مُو یِکَّه که دِ بَرجِ شما هیچِّه نیُم 
***
 
17:18 سخنرانی آقای محمدرضا خسروی نماینده‌ی شهرستان
ایشان سخنانشان را با شعری از علامه‌ی طباطبایی شروع کردند و چند بیت مهر خوبان دل و دین از همه بی‌پروا برد / رُخ شطرنج نبرد آن‌چه رخ زیبا برد تو / ... . . نماینده‌ی شهرستان ضمن تشکر از برگزارکنندگان مراسم از شاعران به خاطر کمبود امکانات عذرخواهی کرد و اظهار داشت که من و دیگر مسئولین باید سعی خود را بکنیم تا شرایط بهتری برای اهالی شعر و دیگر اهالی هنر در این شهرستان فراهم شود. او در پایان ضمن تقدیر از استاد نجف زاده بر دست این استاد شعر بوسه زد و از همه‌ی اهالی فرهنگ خواست که قدر پیشکسوت‌هایشان را بدانند.
 
17:24 شعرخوانی کامران بصیرت
کامران بصیرت جوان شاعر همشهری توسط یکی از مجریان جلسه آقای قاسم رفیعا به جایگاه دعوت شد. ایشان فقط به خواندن یک قطعه‌ی دوبیتی اکتفا کردند:
برای لحظه‌ی آخر بیا کنارم باش
فقط برای زمانی دوباره یارم باش
بخوان ترانه‌ی زیبای گلنراقی را
مرا ببوس همیشه در انتظارم باش
***
 
17:25 شعرخوانی ایمان مرصعی
آقای رفیعا به شوخی ایمان مرصعی را به دلیل این‌که تربتی است و در مشهد زندگی می‌کند شاعر دوملیتی خواند و از او دعوت کرد که برای شعرخوانی به جایگاه برود. ایمان مرصعی با یک رباعی طنز شروع کرد که خنده و تشویق حضار را در پی داشت و پس از آن از مجریان اجازه خواست که یکی از غزل‌های استاد قهرمان را به جای شعر خودش بخواند:
مردان همیشه در سفر تربتی‌اند
یاران امام منتظر تربتی‌اند
زحمت نکشید، در رکاب ایشان
هر 313 نفر تربتی‌اند
***
هوش از سَرِ مُو رفت، صداتِر که شِنُفتُم
خودْمِر کشیُم تا بِخِ دیفال که نُفتُم
تعبیرِ خُوِ دینَه که گل بوی مِکِردُم
امروز بزی رفت که بوی تو شِنُفتُم
تا جفتِ مُویی، درد ز مُو فَرت مِمَنَه
تا از مُو مِری فَرت، خِدِیْ دردِ تو جُفتُم
دل دل مَکُ، باجِت نِمِنَه نرخِ کَمِ مُو
مَگذار ز دستِت بُرُم اِی عشق، که مُفتُم
هر چه که به هم ساز یَه وِر هم نِمِبِنْدِم
ما تربِتیا وِرنِمِگِم سُفتُم و رُفتُم
ای شعرِ بهارَه که به لفظِ مِشِدی گفت
تا وقتِ سَحَر مُروَریِ اَشک مُسُفتُم
***
 
17:28 شعرخوانی رودابه باقری
خانم باقری پس از این‌که در جایگاه قرار گرفت خطاب به حضار گفت که خیلی دوست داشت بعد از ایمان مرصعی او را صدا بزنند تا رباعی او را جواب بگوید. پس از آن یک رباعی به استاد قهرمان تقدیم کرد و بعد یک غزل خواند و در توضیحش گفت که استاد از قهرمان این غزل را دوست داشته است:
در سفره‌‌ی‌شان خوشه‌ی انگوری هست
دور سرشان حلقه‌ی پُرنوری است
وقتی که امام عصر حاضر باشد
با 313 نشابوری هست
***
شعری، که چنین ورد زبانم هستی
عشقی، که چنین در دل و جانم هستی
درهای دلم به روی عالم باز است
اما تو همیشه قهرمانم هستی
***
من مثل آینه، تو ولی هرچه‌ای تکی
صبح سه‌شنبه‌ای و بر اندیشه‌ام حکی
یادش بخیر قصه‌ی روزی که دیدمت
یادش بخیر قصه‌ی دوران کودکی
سی سال پیش روز سه‌شنبه، ورق بزن
تقویم را که دختر روپوش اُرمکی
از هفت صبح مدرسه‌ی عشق می‌گذشت
در کوچه‌های تنگ صدای چکاوکی
پیچیده نیست گرگ شکم‌گنده‌ی دروغ
مادربزرگ‌خورده‌ی بیمار عینکی
در رختخواب بود و شنل‌قرمزی رسید
فریاد زد تو رسیدی، تفنگکی
شلیک کرد و قصه به خوبی تمام شد
یعنی تو شاهدی که چه بودم، تو مدرکی
دختر که ترک اسب سپیدت سوار شد
گفتی چقدر ریز و قشنگی، عروسکی
حتی هنوز روز سه‌شنبه عروسکم
ای مرد جنگلی تو که هر لحظه زیرکی
می‌خواهمت اجازه بده توسنی کنم
چون رابعه به همت اشعار رودکی
من ایلخان مست مغول‌های وحشی‌ام
تو باسواد طائفه‌ای، فضل برمکی!
***
 
19:32 شعرخوانی ریحانه کاردانی (کاشمر)
آقای رفیعا ضمن تذکر این نکته که استاد قهرمان در مشهد جلسه‌ای را اداره می‌کرد که بیش از پنجاه سال در منزل استاد تشکیل شد از خانم رافعه‌ی از کاشمر دعوت کرد که برای شعرخوانی روی سن بروند. آقای رفیعی با خنده به خانم کاردانی گفت که شما دیگر خواهشا نگویید که 313 نفر کاشمری‌اند. خانم کاردانی یک رباعی با قافیه‌ی صلوات و یک چهارپاره‌ی بسیار زیبا خواندند:
از دست و سر بریده، از آب فرات
از اصغر و از زینب و قاسم، هیهات
تا سخن رفت سخن به سمت اکبر گفتند
بر خانم انبیا محمد صلوات
***
ماهِ من، ای اردیبهشت ناب
روشن‌تر از روشن‌ترین مهتاب
آغوش وا کُن سمت من، آری
این آسمان تیره را دریاب
نزدیک من می‌ایستی اما
بین من و تو فرق بسیار است
من زخم‌های دستِ یک رعیت
تو اَخم‌های ممتدِ ارباب
دست مرا مرداب‌ها بستند
اما تو دریایی‌ترین هستی
با یک قیاس ساده فهمیدم
دریا نخواهد ساخت با مرداب
تصویری از تو مانده بر دیوار
دلتنگی‌ام را بیشتر کرده است
بیرون بیا از عکس‌ها، بگذار
تا بشکند گاهی غرور قاب
این حرف‌ها پایان نمی‌گیرد
کابوس شب را بشکن و برگرد
رؤیای من ماندن کنار توست
ای ماه، ای اردیبهشتِ ناب
***
 
17:35 شعرخوانی ایمان ژاله (تایباد)
قبل از اینکه ایمان ژاله روی سن برود یکی از حاضرین گفت که وی تایبادی نیست و از شاعران مشهد است و مجری گفت که در برگه‌ی من نوشته تایباد. بحث ادامه داشت که ایمان ژاله پشت میکروفن قرار گرفت و گفت من در تربت حیدریه به دنیا آمده‌ام، مشهد بزرگ شده‌ام و چند سالی هست که در تایباد زندگی می‌کنم. در ادامه گفت که می‌خواهم رباعی‌های ایمان مرصعی و خانم باقری را با یک بیت جواب بدهم. مجری مشهدی جلسه گفت دارید تاریخ را تحریف می‌کنید:
گر 313  ز نیشابورند
من شک نکنم اما خود تربتی است
***
دیگر از وسوسه‌ی عشق و هوس بیزارم
از خودم، از تو، از این شهر تنفر دارم
کندن کوه به عشق تو فقط ممکن بود
تیشه را باید از امروز زمین بگذارم
از درون سوختم و سوختنم مخفی ماند
کاش این بود فقط فرق من و سیگارم
بس که با اسم تو ای عشق عذابم دادند
حاضرم جان بدهم، دل به کسی نسپارم
شعر من سوره‌ی توبه‌ست به آن شرطی که
از سرآغاز غزل نام تو را بردارم
سهم دنیای خودم را به خودش بخشیدم
حال با وعده‌ی فردوس مده آزادم
***
 
17:38 شعرخوانی شادی زینتی (تربت جام)
آقای قاسم رفیعا از شاعری از تربت جام دعوت کرد شعرش را بخواند. آقای زینتی گفت که شعری نو دارم با عنوان «امان در جهنم» که به مادرم تقدیم می‌کنم:
و دست فرو بُردم اندر تنور شیر
از نانی که پستان تو می‌پُخت برداشتم
که سهم بچه‌های جهان کُنم
چشمان تو منزل یتیمان‌اند
که در امن مردمک‌هایت
خواب خرگوشان ِ چهل جنگل بینند
نوشتن از تو دست بُردن در کاسه‌ی عسل است
اندر در تنور نور
به نام چراغ
نهان شعر را شعله زدن
هم اگر غزل‌هایم از سیم و زر سیمای تو می‌دزدند
هراس نمی‌کنند
بل چونان آیینه‌ی اسکندریه می‌ایستند
***
 
17:40 علی کاظمی (گناباد)
در ادامه جلسه مجری جلسه از آقای کاظمی دعوت کرد و آقای کاظمی هم گفتند که قصیده‌ای برای فردوسی سروده‌اند که می‌خوانند. البته قصیده‌ی ایشان با عنوان «آفرین بر فردوسی» 37 بیت داشت که تنها به ذکر هفت بیت اول آن بسنده می‌کنم:
آفرین بر جناب فردوسی
حضرت مستطاب، فردوسی
سند افتخار تاریخ است
برگ برگ کتاب فردوسی
خورده سی سال دود شمع و چراغ
تا شده کامیاب فردوسی
واژه‌ی های درش لفظ دری
نرم کرد آسیابِ فردوسی
پهلوان حماسی تاریخ
هست مالک‌رقاب، فردوسی
شمس چون ماه نور می‌گیرد
روشن از آفتاب فردوسی
باربد تا ابد به ناز نواخت
دف و چنگ و ربابِ فردوسی
...
***
 
 
17:46 شعرخوانی بهمن ضباغ زاده (تربت حیدریه)
آقای قاسم رفیعا بار دیگر به شاعران تذکر داد که برای شعرخوانی اشعار کوتاه‌شان را انتخاب کنند تا در حوصله‌ی جمع باشد و همه از مراسم لذت ببرند. در ادامه من که بهمن صباغ زاده هستم غزلی که برای استاد محمد قهرمان سروده بودم را خواندم:
می‌شود سقف خانه‌ای کوچک به بلندای آسمان باشد
می‌تواند اتاقی از خانه همه‌ی وسعت جهان باشد
می‌شود هر سه‌شنبه بعدازظهر، دور خُم جمع شد پیاله به دست
گونه‌ی شعر گل بیاندازد، جویبار غزل روان باشد
می‌شود هر چهار فصل خدا، شاخه شاخه پُر از شکوفه شود
برگ برگِ درختِ معجزه‌اش بر سر شعر سایبان باشد
با غزل‌های سهل و ممتنع‌اش هند یک شعبه از خراسان است
دست بیدل به هیچ جا نرسد، پای صائب که در میان باشد
- روحشان شاد - قدسی و گلچین، اخوان و کمال و صاحبکار
رفته‌اند و سپرده‌اند به او: حلقه‌ی وصل شاعران باشد
تربت حیدریه را پُر کرد خط به خط "خِدی خُدای خودُم"
می‌شود افتخار این خطّه "حاصل عمر" قهرمان باشد
***
 
17:48 شعرخوانی کورش جهانشیری
در ادامه آقای محسن اسلامی مجری تربتی مراسم از یکی دیگر از شاعران همشهری دعوت کرد پشت تریبون برود. آقای کورش جهانشیری ضمن تشکر از حاضران در جلسه به نمایندگی از شاعران تربت به ایشان خوش‌آمد گفت و یک غزل به جمع تقدیم کرد:
افتاده‌ایم در خَم ِ طوفان دیگری
در پای نوح دیگر و سُکّان دیگری
تالیف شاهنامه‌ی‌مان را سلیقه‌ها
تبدیل کرده‌اند به پایان دیگری
شاید دعای بعدی هاجر نگیرد و
قربانی‌اش کنند به فرمان دیگری
موری که زیر پای سلیمان نشسته بود
موم است توی دست سلیمان دیگری
این دست‌های توی ِقنوتِ قضا شده
صد بار خورده‌اند به دامان دیگری
یا نیست حرف تازه‌تری، یا که جبرئیل
افتاده باز در پی چوپان دیگری
این خاک پای نسل شجاعان نشسته است
تا کاوه‌ای و رستم دستان دیگری
***
 
17:50 مجتبی فدائی (مشهد)
آقای فدائی که برای شعرخوانی دعوت شدند بدون هیچ مقدمه‌ای سراغ شعرخوانی رفتند و شعرشان که ترانه‌ای گویشی بود را خواندند. شعر ایشان که بسیار ساده و صمیمی بود با تشویق حضار روبه‌رو شد. در توضیح شعرشان گفتند که رسالت نام خیابانی است در مشهد:
اولش بُگُم که دیشب رویِ ای دلِ ما کم رَف
هَموجور  پایِ پیاده از رسالت تا حرم رَف
او که زندگی‌مْ دو ساله سوخته‌ی برق نگاشِه
باورِش نِرَف که بدجور دلُمِ شِکستِه باشه
تو که زلفات هَمیجوریش عینِ جادّه‌ی کِلاته
دیگه فِرِّش نده زهرا، نَکُ زهرا ای کاراتِه
مُگُم انداختی به جونُم آتیشِ بخاری نفتی
مِذِرُم مُرُم، مُرُم ها‍، باز نِگی: گذاشتی رفتی
خلاصه بُگُم که دیشب رویِ ای دلِ ما کم رَف
هَموجور پای پیاده از رسالت تا حرم رَف
مِگَه تو آدم نمیشی، بی‌نزاکتِ یه‌کاره
تنهایی باید بسوزی، بی‌کلاسی حدّی داره
دست به آچار که هستُم، آپاچی‌سِوار که هستُم
قهرمانِ بی‌رقیبِ سه‌به‌سه‌قِطار که هستُم
دیگه چی مخی تو زهرا؟ روی ای دل ما کم رف
هموجور پای پیاده از رسالت تا حرم رفت
حالایُم امام رضا جان؛ تو که گنبدِت طِلایَه
مُو خودُم نوکرِتایُم، زهرایَم کنیزتایَه
به قِشنگیِ حرم نیس ولی باز خوشگلَه زهرا
آقایی کُن و تو بِنْداز مِهرُمِه تو دلِ زهرا
چه خیالات قشنگی، غمِ ای دلِ ما کم رف
هموجور دِلِیْ دِلِیْ کِرد از رسالت تا حرم رف
***
 
17:53 شعرخوانی مریم عمارلو (نیشابور)
آقای محسن اسلامی ضمن خیرمقدم به آقای انصاری رئیس کمیسیون فرهنگی شورای شهر تربت حیدریه از خانم عمارلو دعوت کرد که به جایگاه بروند و شعر خود را بخوانند. خانم عمارلو در این قسمت از برنامه برای حضار در جلسه یک چهارپاره خواندند:
ایوان نشان شمعدانی را
بر بازوان نرده می‌بندد
سر می‌رسی از جاده‌های دور
دارد زنی در عکس می‌خندد
 
حالا تویی که کوبه‌ی در را
در قلب من یک‌ریز می‌کوبی
دست از سر ِ من برنمی‌دارد
این خاطرات کهنه‌ی چوبی
 
من باز چای آلبالو را
دَم‌کرده در یک عصر دلگیرم
بنشین برایت حرف‌ها دارم
اندازه‌ی افسانه‌ها پیرم
 
بعد از تو قاب عکسْ بر دیوار
میدان جنگ شیشه و سنگ است
آخر به پای خویش می‌ریزد
یک آینه وقتی دلش تنگ است
 
تو رفته‌ای و پلک‌های در
رو به هجوم بادها باز است
تو رفته‌ای و برف می‌آید
سال بدی در حال آغاز است
 
سالی که شاید کوچه‌ها دیگر
یک عکس کهنه از خیابان است
ایوان زنی رو به فراموشی‌ست
ایوان نمایی از زمستان است
 
در عکس دارد برف می آید
سال هزار و سیصد و چند است
تقویم ِ من کوچ پرستوهاست
تقویم ِ من تکرار اسفند است
 
فانوس‌های خانه تاریک‌اند
یک رهگذر در کوچه پیدا نیست
تکلیفِ شب‌های مرا بنویس
ایوان زنی در حال ویرانی‌ست
***
 
17:56 شعرخوانی محمدکاظم کاظمی
پس از شعرخوانی خانم مریم عمارلو، آقای قاسم رفیعا شاعر مشهری که مجری جلسه بودند گفتند که این اجتماع از بزرگترین اجنماعات شاعران خراسان است که شاعران خراسان بزرگ در این شهر و در این جلسه دور هم جمع شده‌اند. سپس مقدمه‌ای در خصوص خراسان بزرگ بیان کردند و گفتند اگر در زمان به عقب برویم پیش از این‌که خراسان به سه قسمت تقسیم شود خیلی بزرگ‌تر از امروز بوده است و بخش‌های بزرگی از چند کشور همسایه را در برمی‌گرفته است و امروز هم علیرغم این که دولت‌ها خراسان را چند تکه کرده‌اند اما در شعر و ادب خراسان هم‌چنان یک‌پارچه است. بعد از ذکر این مقدمه به حاضران این مژده را دادند که تعدادی از شاعران انجمن ادبی هرات هم در جلسه تشریف دارند و از استاد کاظمی درخواست کرد به عنوان اولین شاعر همزبان روی سن برود. استاد کاظمی گفت برای این جلسه نسخه‌ی جدیدی از غزلی با عنوان شطرنج خواندند و در مقدمه‌ی شعرشان گفتند که این غزل با اوضاع آشفته‌ی امروز و حملات انتحاری‌ای که این‌روزها اتفاق می‌افتد ارتباط دارد (حیفم آمد که نسخه‌ی قبلی این غزل را نخوانید، شاید مقایسه‌ی هر دو نسخه همان‌طور که برای من جالب بود برای شما هم جالب باشد):
این پیاده می‌شود، آن وزیر می‌شود
صفحه چیده می‌شود، دار و گیر می‌شود
این یکی به دست رُخ، آن یکی به دست اسب
لشکر پیادگان تار و مار می‌شود
اسب‌های قهرمان جست‌وخیز می‌کنند
هرکه جست و خیز کرد ماندگار می‌شود
فیل‌های کج‌رَوِش چون پیاده می‌خورند
تا ابد به نام‌شان افتخار می‌شود
قلعه‌های راست‌رو، قلعه‌های راست‌کار
ناگهان میان‌شان انفجار می‌شود
انفجار قلعه‌ها کار یک پیاده بود
این‌چنین میان جنگ انتحار می‌شود
آن پیاده‌ی شریف بهترین فدائی است
لاجرم سوی بهشت رهسپار می‌شود
این وزیر و آن وزیر پشت میز می‌روند
پشت میز صحنه‌ی کارزار می‌شود
عاقبت به همت این وزیر و آن وزیر
صلح بین هر دو شاه برقرار می‌شود
جغد جنگ می‌پرد، فصل سرد می‌رود
در تمدنی دگر نوبهار می‌شود
شش پیاده‌ی سیاه، شش پیاده‌ی سفید
قبرشان کنار هم لاله‌زار می‌شود
از همه پیاده‌ها یک پیاده مانده است
او ولی به جُرم جنگ سنگسار می‌شود
***
و اما نسخه‌ی قبلی همین غزل:
 این پیاده می‌شود، آن وزیر می‌شود
صفحه چیده می‌شود، دار و گیر می‌شود
این یکی فدای شاه‌، آن یکی فدای رُخ‌
در پیادگان چه زود مرگ و میر می‌شود
فیل کج‌روی کند، این سرشت فیل‌هاست‌
کج‌روی در این مقام دلپذیر می‌شود
اسپ خیز می‌زند، جست‌وخیز کار اوست‌
جست‌وخیز اگر نکرد، دستگیر می‌شود
آن پیاده‌ی ضعیف، راست راست می‌رود
کج اگر که می‌خورَد، ناگزیر می‌شود
هرکه ناگزیر شد، نان کج بر او حلال‌
این پیاده قانع است‌، زود سیر می‌شود
آن وزیر می‌کُشد، آن وزیر می‌خورد
خورد و بُرد او چه زود چشمگیر می‌شود
ناگهان کنار شاه خانه‌بند می‌شود
زیر پای فیل‌، پهن‌، چون خمیر می‌شود
آن پیاده‌ی ضعیف عاقبت رسیده است
هرچه خواست می‌شود، گرچه دیر می‌شود
این پیاده‌، آن وزیر… انتهای بازی است‌
این وزیر می‌شود، آن به‌زیر می‌شود
***
 
18:05 تک‌نوازی سه‌تاز
آقای محسن اسلامی به آقای ابراهیم‌زاده رئیس دادگستری تربت حیدریه خوش‌آمد گفت و بعد از آقای مهدی قلیچی هنرمند نوازنده و آهنگساز همشهری درخواست کردند که برای اجرای برنامه‌شان روی صحنه بروند. آقای قلیچی که نوازنده‌ی چیره‌دست و مدرّس سه‌تار هستند برای این قسمت برنامه روی غزلی از استاد قهرمان آهنگی ساخته بودند و آن را به هنرمندی تمام اجرا کردند. ایشان در مقدمه‌ی این اجرا از خانم الهام جاویدنیا به خاطر معرفی کتاب خدی خدای خودم تشکر کردند:
چَشمُم به یادِ تو، شُو تا سحر وایَه
شیوَه مِرَه اشگُم، اِنگارْ دِریایَه
هر چیکْلِه‌یِ اشگُم، یَگ اِیْنِه‌یِ صافَه
هر دَم دِ یَگ اِینَه، رویِ تو پیدایَه
دل عاشق رویِت، دیوَنِه‌یِ مویِت
موی تو دلبندَه، روی تو دِلوایَه
از تُرمُغِ چَشمُم تور بیشتر مَیُم
وَختِ مِبینُم تور، کارُم تِماشایَه
بِستو دِلِر از مُو، خیلِ مِنی فِیْدَه
قِمّت در شهرِ ما، هر روزْ دولایه
کوتِ غم و شَدیر، از هم جُدا کِردَن
مالِ تو رَف شَدی، غم قسمتِ مایَه
از بس که دِر کِردی، رَفتُم دِلِنْدِروا
وَرگَرد و شادُم کُ، خَنَه‌م دَرِش وایَه
***
 
18:13 شعرخوانی هادی محمدعلی پور (کاشمر)
پس از اجرای برنامه موسیقی توسط هنرمند خوب همشهری آقای قلیچی، شاعری از کاشمر به نام آقای هادی محمدعلی پور به دعوت آقای محسن اسلامی برای شعرخوانی روی سن رفت. وی گفت چند رباعی و دوبیتی می‌خوانم که تقدیم می‌کنم به روح استاد قهرمان. تعدادی از اشعار ایشان را با هم می‌خوانیم:
الهی سبز باشَه صد بهارِت
مُویُم مِجنونِ چِشمِه‌یْ بی‌قِرارِت
وَخِز کوزَه‌رْ دِ رویِ دوش بُگذار
مُو دِ سِرچِشمَه‌یُم چَشم‌انتظارِت
***
شُوِ چلَّه رسیدَه، سردَه بی بی
بهارِ آرزوها زردَه بی بی
اجاقِ خَنَه‌تِر روشن نِگا دار
دلُم اُوسَنِه‌های دردَه بی بی
***
روزِ مِرْسَه که شعرامِرْ بِخَنی
روزِ مِرْسَه که قِدرِمِرْ بِدَنی
روزِ مِرْسَه بِدَنی و نِبَشُم
اذیّت کُن مُو رِ هر چِه مِتَنی
***
اذیّت کِردنِت دِ مینِ خونِت
مُو زِلَّه رَفتُم از دستِ زِبونِت
هَمَش نیش و کنایه مِزْنی، ای کاش
بیُفتَه دردِ بی دِرمونْ به جونِت
***
هرچند بدون هدیه، یارا، بپذیر
شایسته اگر نیست شما را، بپذیر
هر چند که از چشم تو دورم اما
ای یار سلام گرم ما را بپذیر
***
دیوانه و مست چشم‌های تو شدم
خورشیدپرست چشم‌های تو شدم
آن‌قدر به پای چشم‌هایت ماندم
تا بازنشست چشم‌های تو شدم
***
سرمستی عشق از حیات من و توست
خورشید، ستاره، ماه، مات من و توست
در سینه‌ی عاشقان یقینا فردا
مجموعه‌ای از رباعیات من و توست
***
ای عشق کمک کن و مرا و احیا کن
ای سینه نفس‌های مرا دریا کن
در آلبوم گذشته‌ام می‌گردم
ای عمر، گذشته‌ی مرا پیدا کن
***
...
 
18:17 شعرخوانی محمود یاوری زاوه
آقای یاوری به دعوت آقای رفیعا روی سن رفت و با یک قطعه‌ی کوتاه طنز شروع کرد. وقتی شعر طنز خوانده شد و شلیک خنده‌ی حضار برخاست قاسم رفیعا گفت وقتی آقای یاوری پشت میکروفن رفتند من عمدا گفتم که آقای یاوری می‌خواهند برای استاد قهرمان شعر بخوانند که شعر دیگری نخوانند اما نشد و باز هم آقای یاوری کار خود را کرد. آقای یاوری بعد از قطعه‌ی طنز غزلی برای استاد محمد قهرمان خواند:
به خروس محله گفتا مرغ
تا به کی سر به زیر بال غم
بِهْ که با هم رویم و خوش باشیم
روز را شب کنیم بی‌ماتم
در جوابش خروس گفتا: نه
نمی‌ارزد کمیته را یک دَم
مرغی فوری نهاد تخمی و گفت
نمی‌آیی، نیا، به این تخمم
***
فصلی که شادی است و طرب شیخ و شاب را
گاهی دهد ز دست حساب و کتاب را
امسال هم گذشت و همین داستان به عید
بگرفت از بهار به عید انتساب را
اردیبهشت آیت افسانه‌ی بهشت
در گرگ و میش حادثه دید ارتیاب را
پیک اجل که داشت به کف حکم کردگار
در هم نمود صحت آب و سراب را
آهسته کوفت بر در انسان نخبه‌ای
کز معرفت به اوج رساند انقلاب را
لبیک تا شنید در آغوش وی فتاد
شرمنده کرد سرعت تیر شهاب را
 
سرمشق زندگانی احباب را گرفت
بی کمترین مجال سؤال و جواب را
تندیس مهرورزی و اخلاق و راستی
آن رهنمای رفته‌ی راه صواب را
 
آدینه‌ای که بی‌تو نشستیم "قهرمان"
اشکم برید رشته‌ی رشک سحاب را
صبحی که داشت صحبت دلتنگی غروب
گم کرده بود محفل ما آفتاب را
در خاک پای توس پس از یک‌هزار و اند
بنگر حکیم و احسن این انتخاب را
در این مغاک تیره سزاواری ار دهند
اهل ادب، به تو لقب بوتراب را
 
در شعر لهجه‌های محلی به نام تو
باید نوشت قله‌ی فصل‌الخطاب را
تا زندگی است، زنده‌ای و غایب از نظر
باور کنیم فلسفه‌ی مرگ ناب را
 
بیتی ز "نوعی"آورم از درد کوچ تو
دریاب ماندگاری این اضطراب را
"بشکن دلم که رایحه‌ی درد بشنوی
کس از برون شیشه نبوید گلاب را"
***
 
18:21 شعرخوانی سارا بهشتی (کاشمر)
آقای اسلامی از شاعر بعدی دعوت کرد برای شعرخوانی به روی صحنه برود. شاعر بعدی که خانم بهشتی بود غزلی را تقدیم به استاد قهرمان کرد:
باری سلام، از تو سرودن اجازه هست
استاد بی‌قرار غزل‌های دوردست
این دختری که از تو سروده غزل غزل
حاضرترین به درس و کلاس تو بوده است
پشت نگاه ساکت و آرام هر دمت
نقش هزار مرد حماسی نهفته است
من خود به چشم دیده‌ام آری که پشت غم
در انعکاس خنده‌ی تو سخت می‌شکست
هم مثل سعدی اهل سفر یا نصیحتی
هم مثل خواجه حافظ شیراز مست مست
ستارخان قصه‌ی من بوده‌ای و باز
ایران من بدون نگاهت به خون نشست
***
 
18:23 شعرخوانی پرستو زاهدی راد
شاعر بعدی که به دعوت مجری مشهدی آقای رفیعا روی سن رفت خانم پرستو زاهدی راد بود و یک شعر نو تقدیم کرد به جمع حضار:
در میان بینایان نابینا
که نمی‌بینند آن‌چنان
استشمامش می‌کنم
بوی غم
بوی دروغ‌های کال
بوی مرداب انسانیت
بسان کودکی شده‌ام
که دایه‌ی خود را نمی‌شناسد
عبث عاشق
عبث معشوق
صحنه: صحنه‌ی سیاهی‌ها
عینکِ ندیدن شده‌ام در این برزخ
همان به که تن به هم‌آغوشی شب دهم
***
 
18:24 جاوید نبی نیا (هرات)
آقای نبی نیا از حضار، شاعران، اساتید اجازه خواست که دو غزل بخواند که اولی را به همسرش تقدیم کرد و گفت که شب یلدا تولدش است.
دوست دارم تو مادرم باشی، پدرم نیز همسرت باشد
از همه دوست‌تر بداری‌اش، پدرم سایه‌ی سرت باشد
خوب یا بد جواب‌شان بدهی، دیگرانی که دوستت دارند
پدرم عشق اولت باشد، پدرم عشق آخرت باشد
شب یلدا تولد پدرم به تو پیراهن نویی بخرم
تو بپوشی، قشنگ‌تر بشوی، بپسندی، برابرت باشد
با پدر ازدواج کن لطفا، دوست دارم که از تو زاده شوم
دوست دارم تو مادرم باشی، دوست دارم که دخترت باشد
***
دو هزار عاشق خرّم به جز از من داری
احتمالا بیشتر هم به جز من داری
چه گمان غلطی کردم از پاکی تو
که تو یک عالمه همدم به جز از من داری
اتفاقی که سرک می‌کشم از دیوارت
باز یک تازه‌ی محرم به جز از من داری
خواب بینم که قیامت شده و می‌بینم
رفتگانی به جهنم به جز از من داری
دل من می‌شکند از همه صحبت‌هایی
که تو با این‌همه آدم به جز از من داری
***
 
18:28 شعرخوانی ایرج سامانی (تربت جام)
آقای سامانی شاعر جوان و خوب شهرستان تربت جام شاعر بعدی بود که روی سن رفت و یک رباعی و یک غزل خواند:
از فرط جنون شراب سر خواهد رفت
در سینه غم تو بیشتر خواهد رفت
گفتی که حساب دردهایم با تو
از دست تو هم حساب در خواهد رفت
***
عشق برعکس میوه‌ها باید لحظه به لحظه کال‌تر باشد
تا رسیده شدن جدا شدن است بهتر آن‌که محال‌تر باشد
دست خالی به بیستون زدن است، عقل به صخره‌ی جنون زدن است
مثل فواره موج خون زدن است، که تواند کمال‌تر باشد؟
راز پنهان استخوان‌سوزی که نباید به چهره دیده شود
ماه با کامل دل‌انگیزش سعی دارد هلال‌تر باشد
غنچه گل می‌شود، درست، ولی، گل شدن منطق درستی نیست
سایه‌ی چیدن است پشت سرش، هر که پُر قیل و قال تر باشد
گفت دریا به چشمه کودک من، عشق دریا بزرگ و پُرشور است
چشمه با اخم کوچکی از موج گفت باید زلال‌تر باشد
پدرم گفت آه فرزندم، سفره‌ات را بچین به نان حلال
مادر اما به طعنه زمزه کرد: عشقت از نان حلال‌تر باشد
***
 
18:33 ذبیح الله صابری (گناباد)
آقای صابری از شهرستان گناباد که به دعوت جناب آقای رفیعا روی سن رفت یک غزل خواند:
ای که از بی سر و سامانی من آگاهی
به رها گشتنم از دام نشان ده راهی
یک نگاهی کن و آن‌گاه مقدر گردان
که به‌پا گردد از امروز عدالتگاهی
تو که می‌دانی که از این زیر و بم و شیب و فراز
حاصل زندگی‌ام چیست به غیر از آهی
آن‌قدر خون دلم ریخت در این پیچش راه
که شده صحن دلم صحنه‌ی قربانگاهی
از قدم‌های خیابان و نگاهِ شب و روز
چه رسیده‌ست به جز درد و غم جانکاهی
کج شده بار خیابان و خودت می‌دانی
بار کج را نتوان برد به منزلگاهی
هر گره بود به کار من دلگیر افتاد
دست امداد نکرده‌ست مرا همراهی
تو اگر یاد کنی از من و دلواپسی‌ام
از خطر می‌گذرم زود به بسم‌اللهی
رای اگر رای تو و مقصد اگر دامن توست
تیغ پروا کند از ذبح ذبیح‌اللهی
بی نگاه تو کجا راه رهایی گیرد
یکی از کام نهنگ و دگری از چاهی
کم نخواهد شد از آن جاه و جلال تو اگر
دستگیر دل آشفته شوی یک گاهی
***
 
18:36 مرتضی آخرتی
شاعر بعدی مرتضی آخرتی بود از شهرستان نشابور که با پسر خردسالش روی سن رفت. آخرتی کوچک با کمک پدرش در وسط صحنه رو به جمعیت ایستاد و سلام کرد. بعد از سلام گفت که من می‌خواهم یک شعر برای‌تان بخوانم. ابتدا چند بیت آغازین شاهنامه‌ی فردوسی را خواند و بعد پدرش از او خواست که از رباعی‌های خیام هم بخواند. آخرتی کوچک که به گفته‌ی پدرش سه سال و پنج ماهه است رباعی‌های «هنگام سپیده‌دم خروس سحری» و در «کارگه کوزه‌گری رفتم دوش» و «ای چرخ فلک خرابی از کینه‌ی توست» را خواند و بعد نوبت خود مرتضی شد. این شاعر نشابوری یک غزل خواند و گفت اولین بار که استاد را دیده‌‌ام همین غزل را خوانده‌ام و امروز هم به یاد آن‌روز همان غزل را تقدیم می‌کنم به روح استاد قهرمان:
مفلسان را نیست در بالابلندان راه، آه
آه از دست دراز و دامن کوتاه، آه
اشتیاق ما و اکراهِ شما بی قصه نیست
نُقل هر مجلس شود نَقل گدا و شاه، آه
هر شبی را در تب و تاب تو بیماریم و نیست
شربتی در خوردِ درد ما و قرص ماه، آه
خاطر تو هر سری را چون پریشان می‌کند
خاطرت را جمع کن از هر چه خاطرخواه، آه
هیچ با آه دل مظلوم سنگینی مکن
کوه می‌جنبد اگر از دل برآرد کاه آه
اهل منطق را بگو با اهل دل یک‌دل شوند
عشق جمعی از نقیضین است گاهی آه آه
گرم یا سردش چه فرقی می‌کند، آیینه‌ها
می‌شوند از دَم مکدّر خواه ها و خواه آه
***
 
44/18 شعرخوانی رافع رامض (هرات)
آقای رفیعا بعد از شعرخوانی مرتضی آخرتی گفت که پس این مدتی که مرتضی کم‌تر در مجامع ادبی بوده به تربیت بچه شاعری مشغول بوده است که البته از حضور در جلسات بهتر است. در ادامه گفت که برای شاعر طنزپرداز همشهری رضا رفیع پیامکی فرستاده گفته در تربت هستند و در مراسمی به بهانه‌ی بزرگداشت استاد قهرمان دور هم جمع شده‌اند و او از طریق پیامک جواب داده است که «هر که باشد ز حال ما پُرسان / یک به یک را سلام ما برسان». بعد از شاعری از انجمن هرات دعوت کرد که برای شعرخوانی به جایگاه برود. شاعر بعدی آقای رافع رامض بود. آقای رامض با این جمله شروع کرد که من و شما زبان‌مان یکی است، آرمان‌مان یکی است و چند رباعی خواند:
حالا که دلم سروده آهنگم را
بر پرده‌ی عشق می‌زنم رنگم را
گنجشک شکستنی خودش می‌شکند
بیهوده چه پرتاب کنم سنگم را؟
***
نقاش چه شاهکار نقاش کرد
یک خانه‌ی سقف‌دار نقاشی کرد
چون از غم زندگی به تنگ آمده بود
در سقف طناب دار نقاشی کرد
***
ای آن‌که به هر جا هنرت می‌ریزد
عشق از همه دیوار و درت می‌ریزد
تا یک کرکس رو به بهشتت آرد
خون چقدر کبوترت می‌ریزد
***
 
18:46 محمود خرقانی (تربت حیدریه)
محمود خرقانی که از دوستان شاعر فعال همشهری است و در کانون فرهنگی هنری کودکان و نوجوانان به فعالیت فرهنگی مشغول است در ابتدای شعرخوانی‌اش از استاد نجف زاده و استاد موسوی رخصت گرفت و این غزل را خواند:
مادرم عطر چای آویشن، حس طعم معطّرش خوب است
مثل یک استکان گلداری در کنار سماورش خوب است
وِرد آرام آیت‌الکرسی، بوی اسفندِ مست در خانه
در غروب حقیقت و ایمان، صبح شاداب باورش خوب است
پای ما گیر بازی دنیا، سخت درگیر تلخ‌کامی‌ها
او ولی مثل یک پَری در اوج، حال و روز خودش، پَرَش، خوب است
چشم‌هایش کتاب قرآن است، اَخم‌هایش معلم اخلاق
قلبش از هرچه آیینه سرشار، هر کسی در برابرش خوب است
توی زندانی از گچ و آجر، داخل خانه‌ای پر از تکرار
هرچه کم بود سهم او اما باز می‌گفت: کمترش خوب است
اول قصّه رنج بردن‌ها، وعده‌ای از بهشتْ آخر کار
او ولی بی بهشت و دوزخ هم، اولش خوب و آخرش خوب است
***
 
17:50 محمد امیری (تربت حیدریه)
محمد امیری از شاعران جوان مشهد است که به دعوت محسن اسلامی روی سن رفت و گفت چند رباعی و دوبیتی می‌خوانم:
بِگِردو رنگ و رو زردِ دلِ مُور
بهارِ بی بَر و سردِ دِلِ مُور
بُخو از قهرمان اِمشُو که بَلکُم
غِزَل کِمتَر کِنَه دردِ دِلِ مُور
***
هِی مِتَل گفت و هِی غِزَل خوندِگ
گَردِ روی شهرِمارْ تِکّوندِگ
جوجه‌هارْ بال داد و پِرُّوندِگ
قهرمان رفت و قهرمان موندِگ
***
 
18:52 مهدی آخرتی (مشهد)
مهدی آخرتی که به دعوت آقای قاسم رفیعا روی سن رفت با این دو بیت از ایرج میرزا شروع کرد که و بعد تشکر کرد از اداره‌ی ارشاد اسلامی و محسن اسلامی و از حوزه‌ی هنری خراسان و آقای حسین عباس زاده، قاسم رفیعا که این همایش را برگزار می‌کنند. در ادامه مهدی آخرتی دو شعر سپید خواند و یک غزل:
شعر بد گفتن و نسبت به رفیقان دادن
یادگاری است که از مردم تهران دارم
همه یاران خراسان من اهل‌اند و ادیب
بی‌سبب به سر عشق خراسان دارم
***
خنجر درد ِ کجی دارد
و مُشت دردی گره شده
اما تو را با گلوله زدند
تا من دردت را نفهمم
عطر باروت در کسری از ثانیه از سینه‌ات رد شد
آن لحظه که ما
شُش‌هایمان را
از گندِ گُل پُر می‌کردیم
وقتی نشان کشتی می‌گرفتیم
نشان وزنه برداری
و از یاد برده بودیم گلمدال گلوله را
 
زیر آسمان آبی ایستاده ایم
سوراخ سوراخ نیست پیرهنمان
و می‌توانیم با تمام دندان‌هایمان بخندیم
***
شیرین شده تنت
آنقدر که پیراهنت چاک برداشته
وقتی نگاه می کنم به تو
احساس می‌کنم برای خودم کسی شده‌ام
 
تو بی دلیل زیبایی
چون لبخندی در جنگ
***
چون زمین لرزه تکان داد خبر، جانم را
تا ببینند همه شانه‌ی لرزانم را
شاملو گفت که: هرگز نهراسید از مرگ
کاش می‌دید به هم خوردن دندانم را
به عماد و اخوان کیست خبر را بدهد؟
تا سیه‌پوش کنند شعر خراسانم را
تا پریروز ستون فلک، اما امروز
زیر تابوت ببین رُستم ِ دستانم را
«بوی عیدی» و شر و شور صدای «فرهاد»
سر نمی‌آورَد امسال زمستانم را
***
 
18:58 سخنرانی یوسف بینا
در این قسمت از برنامه آقای رفیعا بار دیگر سلسله‌کتاب‌های رفیق شعر را معرفی کردند و گفتند این کتاب‌ها که همت انتشارات سپیده باوران وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی و حوزه‌ی هنری خراسان چاپ و منتشر می‌شود. در ادامه ضمن معرفی آقای یوسف بینا و دعوت ایشان به روی سن گفتند که آقای بینا زحمت گردآوری این مجموعه‌ها را به عهده دارند و از ایشان خواستند که چند دقیقه‌ای در این خصوص صحبت کنند. آقای یوسف بینا که از محققین جوان عرصه‌ی شعر در خراسان هستند گفتند که تالیف سه جلد از این مجموعه را به عهده گرفته‌اند که جلد اول که به زندگی و شعر استاد ذبیح الله صاحبکار می‌پردازد چاپ و منتشر شده است، جلد دوم که راجع به زندگی و شعر استاد احمد کمال پور است در دست ناشر است و جلد سوم به زندگی و شعر استاد محمد قهرمان اختصاص دارد. پس از این سخنان آقای رفیعا از ایشان خواست که شعری هم بخواند و او گفت که اگر اجازه بدهید به جای شعرخوانی فهرستی از آثار استاد محمد قهرمان را بخواند و به طور خلاصه آثار زنده‌یاد محمد قهرمان را تیتروار برشمرد:
دیوان صیدی تهرانی؛ تهران؛ انتشارات اطلاعات؛ ۱۳۶۴
دیوان صائب تبریزی (شش جلد)؛ تهران؛ علمی فرهنگی؛ ۱۳۷۰ - ۱۳۶۴
دیوان کلیم همدانی؛ مشهد؛ آستان قدس؛ ۱۳۶۹
نغمه‌های قدسی (مجموعه‌ی اشعار غلامرضا قدسی)؛ مشهد؛ فرهنگ و ارشاد؛ ۱۳۷۰
مجموعه‌ی رنگین گل (گزیده‌ی اشعار صائب)؛ تهران؛ سخن؛ ۱۳۷۱
گلشن کمال (دیوان احمد کمال پور) با همکاری ذبیح الله صاحبکار؛ مشهد؛ فرهنگ و ارشاد؛ ۱۳۷۲
دیوان ناظم هروی؛ مشهد؛ آستان قدس؛ ۱۳۷۴
دیوان محمد جان قدسی مشهدی؛ مشهد؛ دانشگاه فردوسی؛ ۱۳۷۵
برگزیده‌ی اشعار صائب و دیگر شعرای معروف سبک هندی؛ تهران؛ سمت؛ ۱۳۷۶
صیادان معنی (برگزیده‌ی اشعار شاعران سبک هندی)؛ تهران؛ امیرکبیر؛ ۱۳۷۸
دیوان میر رضی دانش مشهدی؛ مشهد؛ عاشورا؛ ۱۳۷۸
خلوت خیال  (غزلیات و ابیات برگزیده ی صائب)؛ اصفهان؛ شاهنامه پژوهی؛ ۱۳۸۱
تجلی امام علی در شعر طغرای مشهدی؛ مشهد؛ فرهنگ و ارشاد؛ ۱۳۸۲
فریاد‌های تربتی (در حدود ۱۷۰۰ دوبیتی محلی)؛ مشهد؛ ماه جان؛ ۱۳۸۳
دیوان میرزا قلی میلی مشهدی؛ تهران؛ امیرکبیر؛ 1383
با یادهای عزیز گذشته (ده نامه  از اخوان به محمد قهرمان)؛ 1384
ارغوان زار شفق (گزیده‌ی دیوان طغرای مشهدی)؛ تهران، امیر کبیر
دیوان محمد قلی سلیم تهرانی؛ تهران، نگاه
تذکره‌ی عرفات العاشقین (همکاری با مرحوم ذبیخ الله صاحبکار)؛
دیوان شهاب ترشیزی
 
مقالات استاد محمد قهرمان
دیوان صائب به حط خود شاعر (با دو مقدمه از منوچهر مرتضوی و میر ودود یونسی)
قصیده‌ی تازه‌یاب شهاب ترشیزی درباره‌ی یزد
شهاب ترشیزی
دیوان صیدی
نسخه‌بدل‌های تاریخ عضدی
عرفات العاشقین
نظری به رساله ای در باب کاغذ
***
 
19:06 شعرخوانی جعفر پژوهش (کاشمر)
قاسم رفیعا قبل از دعوت از شاعر بعدی خاطره‌ای نقل کرد مربوط به دیوان شهاب ترشیزی که چگونه توانسته به دست‌خط‌های استاد قهرمان از مقابله‌ی سه نسخه از دیوان شهاب ترشیزی دسترسی پیدا کند. بعد از آن  شاعری از کاشمر را دعوت کرد و شاعر کاشمری هم یک شعر سپید خواند:
عطر دلت به تعبیر بی بیدل دوستان
جنگ شد
درخت‌ها رفتند
به دنبال کاغذی برای نقاشی به سال‌ها قبل آمده‌ام
روی دیوار غاری در دل کوهی
یک خانه خورشید بود
دستم لرزیده و زبانم بند آمده بود
خواستم حرف دلم را بگویم
آتش کشف شد
***
 
19:08 اسپند خراسانی (تایباد)
خانم خراسانی بعد از این‌که در جایگاه شعرخوانی قرار گرفت گفت غزلی می‌خواند که تقدیم شده است به امام رضا با عنوان «خورشید هشتم»:
در صحن و سرای حرمت گم شده‌ام
با چشم ترم محو تبسم شده‌ام
...
***
 
19:10 رضا عصمتی (مشهد)
شاعری از مشهد به نام آقای عصمتی نفر بعد بود که برای شعرخوانی توسط آقای رفیع به جایگاه دعوت شد. او با بیتی از خواجه‌ی شیراز شروع کرد و بعد یک کار سپید ادامه داد:
عرفان شرقی اکنون یا کاسه‌گردان حکومت نفس
آن‌که میان جان و جانان تفاوتی دارد
...
***
 
18:13 شعرخوانی
در ادامه آقای رفیعا یکی از دو مجری جلسه خانمی از مشهد را به شعرخوانی دعوت کرد که نام او را متوجه نشدم. او به شعر 313 نفر که ایمان مرصعی شروع کرده بود و خانم باقری و آقای ژاله ادامه دادند را با یک رباعی ادامه داد و بعد یک رباعی دیگر خواند:
فرزند غریب مرتضی ما را بس
این کعبه‌ی دوم خدا ما را بس
هر 313 نفر مال شما
همسایگی شهر رضا ما را بس
***
در چهره‌ی دلربای او استغناست
در جمعه فقط خدا به خوبی خداست
امسال بهار جمعه آغاز شد و
سالی که نکوست از بهارش پیداست
***
هم رسم شکستن دلت را بلدیم
هر دور نیاز بودنت حلقه زدیم
ما دعای ندبه امیدی نیست
آقا به غروب جمعه سوگند: بدیم
***
 
19:14 شعرخوانی معصومه سادات شاکری (نشابور)
خانم شاکری از نیشابور سلامش با چند بیت تحمیدیه از شیخ اجل سعدی شروع کرد و بعد یک قطعه شعر سپید خواند:
سلام و حمد بی پایان خدا را
که صنعش در وجود آورد ما را
چه باشد پادشاه پادشاهان
اگر رحمت کنی مشتی گدا را
***
وقتی به دیدارم می‌آیی
مواظب باش
خبرچین‌ها کلاغ را از رو برده‌اند
...
***
 
19:18 تک نوازی دوتار
در این بخش از برنامه نوبت به برنامه‌ی موسیقی و اجرای موسیقی مقامی خراسان رسید و محسن اسلامی مجری تربتی برنامه از آقای قاسمی نوازنده‌ی خوب دوتار درخواست کرد برای اجرای تک‌نوازی دوتار به روی صحنه برود. آقای قاسمی چند قطعه از موسیقی جنوب خراسان و تربت جام را در مقام نوایی و چند مقام دیگر محلی به زیبایی اجرا کردند.
 
19:25 رامین عرب نژاد (هرات)
مجریان جلسه در این قسمت به کمبود وقت اشاره کردند و گفتند اگر برگزار کنندگان اجازه دهند از هر شهرستان یک نفر دیگر شعرخوانی داشته باشند. دوست شاعر هراتی‌مان در ابتدای صحبتش سلام شاعران و مردم هرات را به شاعران و مردم تربت رساند و در ادامه یک غزل خواند:
همیشه گریه‌ی من مثل رفتنم جاری است
نپرس این‌همه بیچارگی به خاطر کیست
تو آفتاب حیات‌آوری برای همه
اگر من آدمکی برفی ام گناه تو چیست؟
شکست و ریخت به پایم جوان من آرام
برو برای همیشه، خرابه جای تو نیست
شبیه باد اگر بودنت به رفتنت است
چگونه از تو بخواهم که چند لحظه بایست؟
ذغالم و فقط از ظاهرم گریزانید
وگرنه باطن الماس و من که هر دو یکی‌ست
***
 
19:26 شعرخوانی کمال موسوی (نیشابور)
مجری مشهدی جلسه اعلام کرد که همه‌ی شاعران نیشابور به نفع آقای صفادل کنار رفته‌اند و ایشان نفر بعدی است که باید شعر بخواند و آقای صفادل هم از مجری خواست که از آقای کمال موسوی برای شعرخوانی دعوت کند. آقای موسوی شاعر بعدی بود که یک رباعی و یک غزل خواند:
چون باد که از دشت گذر خواهد کرد
یاد تو مرا زیر و زبر خواهد کرد
نه آه به درد دل من خواهد خورد
نه در دل سنگ تو اثر خواهد کرد
***
نه، خشکسال من به پایان نمی‌رسید
دستت اگر به دامن باران نمی‌رسید
آدم اگر بهانه‌ی گندم نمی‌گرفت
نوبت به تُرکتازی شیطان نمی‌رسید
حتی اگر آتش نمرودیان نبود
پای خلیل هم به گلستان نمی‌رسید
ایمان اگر به قفل ضریحت نداشتم
این دردهای کهنه به درمان نمی‌رسید
دیروز اگر صراحت لبخندتان نبود
شب‌گریه‌های ماه به پایان نمی‌رسید
در فصل  شاعرانه‌ی شعر و شراب کاش
انگورهای سرخ خراسان نمی‌رسید
***
 
19:30 منیژه‌ رضوان (مشهد)
خانم دکتر منیژه رضوان توسط آقای رفیع به جایگاه دعوت شد با این توضیح که ایشان دکترای طب دارند و دکترای ادبیات. خانم رضوان که پشت تریبون رفت به کاغذی که دستش بود اشاره کرد و گفت من گمان کردم دیگر صدایم نخواهید زد و شعرم را خط زدم. قاسم رفیعا به شوخی گفت که ببین چقدر از ما ناامید شده است که شعرش را نوشته و باز خط زده. خانم دکتر رضوان یک رباعی و یک غزل که هر دو بسیار جالب توجه بودند خواند:
من نیّره‌ام، ساکن ساری هستم
مجروح تصادف سواری هستم
تو کِی مردی؟ چکاره‌ی؟ کی هستی؟
من ساکن این قبر کناری هستم
***
دارد درون خانه‌ی ما لانه مورچه
مستاجر همیشه‌ی این خانه، مورچه
آمد به‌روی قالی و در زیر دست و پا
تنها برای خاطر یک دانه، مورچه
خود را به جسم مرده‌ی جفتش رسانده است
در زیر پای حادثه‌ها جان مورچه
با پای کنده جای تمارض هنوز هم
نان می‌برد برای که؟ دیوانه مورچه!
آدم چه‌می‌شود پس از این ناگزیر مرگ؟
هدهد؟ کلاغ؟ زنجره؟ پروانه؟ مورچه؟
***
 
19:31 محمدباقر فرهادی (گناباد)
آقای رفیعا گفت علیرغم کم بودن وقت آدم حیفش می‌اید این شعرها را نشنود و برود. در ادامه از محمدباقر فرهادی درخواست کرد که برای شعرخوانی روی سن برود.
بگذار در آغوش من آشوب تنت را
بر من بچشان شور شراب دهنت را
برخیز دل‌انگیز و طرب‌خیزترم کن
تا ذوب کنم شهوت عاشق شدنت را
با مست نشستن سر یک سفره حرام است
بگذار که از دور ببویم دهنت را
تعبیر کند ماه شبی خواب چپم را
بدمست شوم، باز کنم پیرهنت را
این شعر هلاک عطش غیرت من شد
توصیف نمی‌شد کنم آشوب تنت را
***
 
19:33 شعرخوانی سلیمان استوار فدیهه (تربت حیدریه)
آقای استوار فدیهه توسط محسن اسلامی برای شعرخوانی دعوت شد و او هر یکی از اشعار طنزش که به تازگی سروده بود را انتخاب کرده بود:
بی تاب و بی قراری، وقتی پارتی نداری
نالان و زرد زاری، وقتی پارتی نداری
...
***
 
19:38 شعرخوانی زهرا وحدتی
مجریان جلسه در انتهای جلسه به درخواست حضار قرار شد که هر کدام شعری بخوانند که خانم وحدتی از شاعران مشهد اعتراض کرد و گفت حق این است که شاعرانی که شهرهای دیگر آمده‌اند و از صبح وقت گذاشته‌اند شعر بخوانند و هر دو مجری هم گفتند که ما وقت مان را به شما می‌دهیم تا شما به جایگاه بیایید و آخرین شعر این مراسم را بخوانید. خانم وحدتی به جایگاه رفت و این غزل را تقدیم به استاد قهرمان کرد:
خرمنی از شکوفه با خود بُرد، دست‌های اجل پُر از گُل شد
آشیان امید ما ویران، دامن حشر باغ سنبل شد
حاصلِ عمرِ او  غَزل باران , آیه آیه   سُرود صائب را
نازنینی که در  ادیبستان رسم و آئینِ او  تغزل شد
سَبکِ هندی و شاعرانش را بارِ دیگر به ذوق جان بخشید
ردّ پایِ قلم در این دیوان محکم و سخت و بی تزلزل شد
قهرمانِ غزل نشست از پای، قلمِ شعرِ او غریب گریست
جامه‌ی صبرِ ما درید از هم، ساغرِ عشق خالی از مُل شد
مجلس‌آرای گلشنِ هستی طبعِ نیکویش از غزل پرداخت
گرمیِ شعرِ او شرابِ سُخن، دایه ی شعر او تخیل شد
عُمر او صرف باغ معنا شد، رنگ و روی جهان به او نرسید
رفت بی واسطه به سوی بهشت، این صداقت برایِ او پُل شد
گوهری پاک از دهان صدف سویِ دریای بی کرانه دوید
قلب او عشق را نشانه گرفت، بینِ او با اجل تعامل شد
رنگ نقصان کجا پذیرد سرو؟ که درخت ایستاده می‌میرد
در مقام شریفش اهریمن خَجِل از نخوت و تغافل شد
***
 
19:42 شعرخوانی قاسم رفیعا (مشهد)
آقای نجفی رئیس ارشاد اسلامی شهرستان تربت حیدریه که خود از شاعران خوب شهرستان تربت حیدریه است گفت که انصاف نیست که شعر دو مجری جلسه را نشنویم و از هر دو مجری جلسه خواهش کرد که دو شعر پایانی را این دو عزیز بخوانند. حضار با تشویق‌شان حرف آقای نجفی را تایید کردند و از آقای رفیعا خواستند که شعر بخواند. جلسه با غزل زیبای قاسم رفیعا که به گویش مشهدی سروده بود ادامه یافت. وی در توضیح شعرش گفت که این شعر را در زمان حیات استاد سروده است و در مراسم نکوداشت استاد در حضور ایشان خوانده است:
اِشتُو مِشه از چَشمِ تو اَفتُو مِزِنه سَر
اَفتُو که مُگُم خوردویَه، یَک عَنجِ اووَرتَر
هر وَخ غزلِ تازِه‌یِه گُفتی، هَمَه گُفتَن:
شیخِ اَجَلِ تربِتیا رِفتَه به مِنبَر
گیجَن هَمِه‌ی بلبلا از شعرِ تو اوستا
چَه‌چَه مِزِنَه حتی به روی شَخَه کِفتَر
از شعرِ تو موسا‌کوتِقی وا مِرَه ذوقِش
شاعر مِرَه کَلپورِه‌یِ سرمست و معطّر
از شعرِ تو اَخکوک مِرِسه رو شَخَه مَقبول
چَه‌چَه مِزِنَه بلبلِ مونْ باغِ کِلَنتَر
با شعر تو عشقِ مُو و صغرا مُخُورَه جوش
عاشق مِرَه تازه سرِ پیری حَجْ عَلِصْغَر
هر روز مِخِنَه شعرِ تو رَ از دَمِ دالون
وَختِه که میَه رَد مِرَه از مونْ کوچَه زیوَر
اسمِ مُورِ یادِش مِرَه صُغرا ولی کِردَه
کُلِّ غِزِلایِ تو رِ با حوصلَه از بر
مونْ مَحضَر اَگِه شعر تو رِ بینویسَه عاقِد
آشتی مِکِنَن با غِزلِ تو زن و شوهر
شاید تو خودِت بی خِبَری، اما مُخُوندن
شعرِ تو رِ مونْ باغایِ سرسبزِ نُقُندَر
شعرِ تو ای‌قَد داغَه که هَردَم تو زمستون
یَخ اُو مِرَه و اُو موجوشَه مونِ سِماور
شعرِ تو مِسِلمون مِکِنَه اجنِبیا رِ
هر لَحظَه دِرَه کم مِرَه جمعیّتِ کافَر
اِقذِر مُگُم از وصفِ تو ایمْشو سرِ چیشمَه
تا بَلکِه بُقُلَّه بیریزَه اُو رویِ دِفتَر
بَستَه دِگَه اُستا نِدِره حوصلَه، اِسْمال
یَکهُو میبینی دَر مِرَه از کورَه، بِرادَر
یَک بیتِ غِزل خیلِ مِچِسبَه به دلِ مُو
فرصت بده تا جَلدِ بُگُم بیتِ رِ از سر
هَر وَخ غزلِ تازِه‌یِه گفتی، هَمَه گُفتَن
شیخِ اجلِ تربِتیا رِفتَه به مِنبَر
***
 
18:45 محسن اسلامی (تربت حیدریه)
محسن اسلامی گفت که فکر کنم الان بهترین شعر خداحافظی کردن باشد و به اصرار مجری دیگر و برخی از حضار این غزل را خواند:
بکش رها کنم از این حصار فولادی
تنم اسیر تو و، این تویی که جلادی
کلافه هستم از این ازد‌حام آفت‌ها
و از هجوم ملخ‌های مرگِ آبادی
از این تو باکره‌ماندی میان ِ این مرداب
که فصل چیدن خود را خبر نمی‌دادی
تو از تبار بهشتی، نه از قبیله‌ی ما
تو مثل حوریه‌ای گر چه آدمیزادی
دوباره سر بکش این مردِ بی شرابت را
به من بگو که هنوز از دهن نیافتادی
هزار حیف که عمرم میان زندان‌ها
تمام شد و نگهبان نگفت آزادی
***
 
در پایان به عنوان شاعری تربتی از همه‌ی دوستان شاعرم که وقت گذاشتند و به شهر ما سفر کردند و باعث شدند به بهانه‌ی استاد محمد قهرمان دور هم جمع شویم و دوستان قدیمی یک‌دیگر را ببینند ممنونم که به قول حضرت حافظ «اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد». این گزارش را تقدیم می‌کنم به تمام شاعرانی که عصر جمعه در تالار اندیشه حضور داشتند و از همه‌ی شما دوستان خوبم تشکر می‌کنم. این گزارش به دلیل طولانی بودنش چند روز با تاخیر در وبلاگ قرار می‌گیرد و باز هم به خاطر اشتباهات احتمالی از همه‌ی دوستان شاعرم عذرخوانی می‌کنم.
***
بهمن صباغ زاده
31/2/92
تربت حیدریه

Viewing all articles
Browse latest Browse all 133

Latest Images

Trending Articles



Latest Images